پرهنگ

مدیریت فرهنگ، با کاغذ و دسته چک و جلسه!

پرهنگ

مدیریت فرهنگ، با کاغذ و دسته چک و جلسه!

پرهنگ

دغدغه اصلی پرهنگ، فرهنگ است. اما به سیاست، اقتصاد، جامعه و... هم سرک می‌کشد.
پرهنگ بیشتر از نوشته‌های خودم پر شده است، هر چند از نوشته‌های دیگران نیز خالی نیست.
ارادتمند؛ علی اصغر جوشقان‌نژاد

تاريخ پرهنگ
آخرین نظرات
  • ۲۰ شهریور ۹۴، ۰۱:۴۷ - علیرضا
    عالی..
عضوی از راز دل

این زخم کهنه...

سه شنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۸۲، ۰۶:۱۱ ق.ظ

از رفتار من عصبانی نشو. حالم خیلی بد است. احساس می کنم که دارم به یک حیوان تبدیل می شوم. به آنچه می کنم اعتقادی ندارم. از دستورات اطاعت می کنم تا در چشم دوستانم مثل دخترها نباشم.

هرگز نخواهی فهمید که با تفنگ آماده شلیک وارد خانه ای شدن که ده بچه و زن و پیرمرد در آن هستند، به عربی فریاد زدن و هوار کشیدن که هیچکس از جایش تکان نخورد یعنی چه.

مادر همین چند ماه پیش من شاگرد مدرسه بودم. پسری مثل خمیر نرم. حالا مثل دژخیم ها شده ام.

فرمانده رو به من فریاد می زند که آشپزخانه را بگردم. سطل ها و قابلمه ها را به هم می ریزم، کیسه های شکر و آرد را بر می گردانم تا ببینم داخلشان هفت تیر یا بمب دستی نباشد.

صدای به زمین افتادن اشیاء تزئینی باعث می شود دل آشوبه بگیرم. از گوشه ای پسری با چشمان درشت پر از نفرت نگاهم می کند. می دانم اگر من به جای او بودم برای تمام عمر از سربازان یهودی متنفر می شدم. من هم اگر می دیدم که مادرم یعنی تو در حالی که عده ای خانه ات را زیر و رو می کنند، مجبور می شوی همان جا روی فرش بنشینی و سرت را بر زمین بگذاری و از ترس بلرزی همه آنها را می کشتم.

اگر یک بار دیگر مجبور شوم سلاح به دست پا به خانه ای بگذارم سرپیچی می کنم. مادر! عصبانی نشو، به زندان می روم.

می دانم که در نبردی برابر، یک مرد مقابل یک مرد، حاضرم زندگی ام را بدهم. اما نمی توانم ببینم که کمدها را سرنگون می کنم، دیوارها را می شکافم، پیرها را وادار به نشستن روی زمین می کنم. استفراغم می گیرد. از خودم متنفرم. من دیگر من نیستم. با دو هم اتاقی ام که در یک گروه هستیم و آن ها هم مثل من احساس می کنند پنهانی صحبت کردم.

پیرزنی به صورت یکی از آنها تف انداخته بود. او بعد گریه کرد. سرش را توی کیسه خوابش کرد. فقط شنیدم که مثل بچه ها هق هق گریه می کند...

حالا اگر تصمیم گرفتم که از دستورات اطاعت نکنم و به زندان افتادم تو منظورم را می فهمی.


از نامه یک سرباز اسرائیلی به مادرش

به نقل از کتاب فلسطین بهار 1381 به روایت اینترنت

ترجمه فیروزه مهاجر و سحر سجادی


***


رسممان این نبوده و از این پس هم نخواهد بود. اما چند وقتی است مسئله فلسطین و صهیونیسم برایمان بیشتر واضح شده و هر چه که جلوتر می رویم، ابعاد تازه ای از آن پیش رویمان گشوده می شود. داستان از سینما،سرزمین موعود شروع شد و بعد حزب الله لبنان و دکتر عباسی و ادواردو و آخر از همه هم حاج سعید. خطر صهیونیزم بین الملل را همگی باید جدی بگیریم.

رسممان این نبوده و از این پس هم نخواهد بود. از وقتی بچه های مهرآب بزرگ شده اند و هر کدام برای خود وبلاگ شخصی به راه انداخته اند خیلی چیزها عوض شده (از جمله اخیرا قالب همینجا!!). چند هفته ای است طاهای عزیز در خانه جدیدش انتفاضه و عملیات استشهادی را چند نوبت و از چند زاویه برایمان روایت کرده است و بین خودمان که صحبتش بود دنبال لحنی جدید و زاویه ای نو می گشت.

آنچه در بالا آمد را- بماند که از کدام سایت ضاله اقتباس کردم و نویسنده اش به کدامین قصد وغرض سیاسی این متن و یا کلا این کتاب را مورد التفات قرار داده بود- حرف نویی دیدم که کمتر به آن پرداخته ایم. هر چند که نویسنده متن دائما سعی کرده سرباز اسرائیلی را موجودی دل رحم! و احساساتی! بنمایاند و به خواننده بقبولاند که تمام وحشیگری ها و حیوان صفتی های غاصبین فلسطین، از روی اکراه و بی میلی است!!!

به یاد آن رفیق شفیق افتادم که در مورد فیلمهای سینمایی صهیونیستی اینگونه اظهار نظر می کرد: فیلم یهودی خیلی قشنگی بود. اما من دیگه از این جهود بازیهاشون خسته شدم!

اما با این حال زاویه نگاه نویسنده به داستان تجاوز و اشغالگری و بیان واقعیات بدون دخیل کردن احساسات صورتی دخترانه و آزاد گذاشتن ظاهری ذهن مخاطب برای نتیجه گیری دلخواه از متن نکاتی است که جا دارد همگی از این سرباز اسرائیلی یاد بگیریم!


تمرین شماره 1 برای کار در خانه: جای سرباز رژیم اشغالگر قدس را با یک سرباز اشغالگر آمریکایی در بغداد عوض کنید و متن را بازنویسی نمایید.(بارم 2 نمره)

تمرین شماره 2 برای کار در خانه: جای سرباز رژیم اشغالگر قدس را با یک سرباز اشغالگر ارتش بریتانیای کبیر (نگفتم انگلیس که به بعضیا بر نخوره) در بصره عوض کنید و متن را دوباره بازنویسی نمایید.(بارم2 نمره)

امضاء: سیدصالح

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸۲/۰۶/۱۱

نظرات  (۳۷)

ثاقب جون خودتون هم که تعطیل کردین.فقط واسش اسم نذاشتین.بایان...یاحق
ثاقب جون خودتون هم که تعطیل کردین.فقط واسش سم نذاشتین.بایان
نمی دونم چرا بعضی وقتها حرف کم می آرم.....موقعیت داستانی خیلی خوبیه.کاش اسرائیلیه قبل از اینکه اینو بنویسه به ما می گفت تا داستانش کنیم.البته هنوزم دیر نشده .مشکل اینجاست که اطلاعاتم خیلی کمه....راستی یه دوست جدید قمی برای ثاقب.آدرسشو تو آخرین بیغام مطلب قبلیم ببینین...یاعلی
سلام . کار با ارزشیه از فلسطین و فلسطینی نوشتن . خسته نباشی . نامه ای هم که انتخاب کرده بودی زیبا بود
... ممممممم ... نه راستی هفت تیر نه چاقو رو رو گلو می ذارن... خلاصه آقا ما فقط اعلام وجود کردیم... اصلا چیه مگه اومدم آب بخورم :) خالص باشیم و بمانیم ... شاید که محو شویم ...
سلام. در خودم چیزی برای گفتن نمی بینم... خالصانه سکوت ... حتما و اجبارا که هفت تیر نذاشتن روی گلوی آدم ... ممممممم ...
سلام! ... هزار نکته در دهان و لب خاموش!
۲۱ شهریور ۸۲ ، ۱۰:۴۶ جواد بورقانی
سلام! آقا واقعا قشنگ بود. من چون یه مقداری یول می‌زنم٬ اول واقعا گول خوردم٬ ولی این تمرین و تکلیف آخر متن خیلی جالب بود. گلی به گوشه‌ی جمالت انصافا. /// موسیقی وبلاگتون خیلی زیباست. منشورتون خیلی باحاله. فقط یه چیز کوچولو: تو متنها از تغییر رنگ بعضی کلمه‌ها و تغییر فونت و اندازه‌ی فونت اگه با تناسب استفاده کنید٬ به ظاهر متن جذابیت خاصی می‌ده و باعث می‌شه اگه کسی گذری هم رد بشه٬ میل و رغبت بیشتری برا خوندن داشته باشه. // آقا طه به وبلاگ بنده سر زده بودن و نشونی وبلاگ شما رو داده بودن// موفق باشی و در پناه گل نرگس!
۲۰ شهریور ۸۲ ، ۰۴:۵۷ حمید داودآبادی
هوالعزیز
سلام و خداقوت . اگر دوست داشتید مطالب متنوعی درباره هشت سال دفاع مقدس بخوانید به وبلاگ بنده سر بزنید . از زیارتتان خوشحال می شوم . در ضمن اگر سوال در رابطه با دفاع مقدس داشتید در حد توان در خدمت هستم .


مرسی . سالی که نکوست از بهارش پیداست. یا علی
آقا شرمنده از اینکه نمیام سر بزنم.امتحان دارم.صالح جان ان شاء الله همون اول مهر همه داستاناتو می خونم و نظر میدم.........الان واسه یه چیز دیگه اومدم اینجا...می خوام بدونم ضد زنگ سراغ داری؟اونم از نوع فوری....بدجوری محتاجم.
۱۸ شهریور ۸۲ ، ۰۷:۰۴ سلمان عبداللهی
سلام. خوب شده. خسته نباشید. به ما نیومده دو روز بریم مسافرت؟؟؟ بابا اصلا نبودم که بخوام به همسایه سری بزنم! گدا به این پر رویی ندیده بودیم! شوخی کردم. راستی دلت هوای گلزار شهدا رو نکرده؟؟
۱۸ شهریور ۸۲ ، ۰۳:۱۰ منتظر...(بچه‌های قلم)
بسم رب شهید*****دوست عزیز سلام انشا الله که موفق باشید مطلب زیبایی بود از آن استفاده زیادی کرم در صورت تمایل سری به بنده بزنید(البته پیغام هم بگذارید)مطلبی با عنوان مولای عشق گذاشتم**یا حق **مهدی
سلام قشنگ. آقا صالح خودتی؟ بابا دست خوش! ای ول. بیشتر میام اینجا الان باید برم. کارت درسته. یا علی
سلام.ممنون سر زدی .قلم خوبی داری .مطلبم همشا نخوندم.موفق باشی
۱۷ شهریور ۸۲ ، ۱۱:۳۰ نامه های سرگشاده ی یک نوجوان
خیلی چیز باحالی نوشته بودی من که شخصا از هر چی یهودی و اسرائیلی هست بدم میاد و هر بلایی م سرشون بیاد حقشون خدا نسلشون رو از روی زمین برداره!!!!!!!مرسی که به من سر زدی!!!!!
سلام... خسته نباشی سید... فعلا که درد و رنج با آل محمد (ص) عجین شده.... نکته اصلی قضیه بی تفاوت نبودن و به فکر بودنه.... و بین هنرمند دردمند و هنرمند بی درد... اینجا معلوم میشه.... میلاد ساقی کوثر امیر مومنان رو به شما تبریک میگم... شاد باشی و سربلند... یا حق
سلام.بابا این central desert of iran منو کشته آخه!!!
بسم الرحمن الرحیم ............ سلام برادر .......... نیاز نیست برای انتظار مرد بود ........... البته تا مرد را چه معنا کرده باشین ........ نه برادر میتوان زن بود در اوج زنانه بودن منتظر بود ......... گویا معنای انتظار را هم نمیدانید .......... منتظر را نیز درست معنا نمایید ...... نیازی به هیاهو نیست در عین سکوت هم میتوان منتظر بود ....... در عین سکوت میتوان فریاد بود ...... سرباز آن قریب غریب بودن کار سهلی نیست برادر ....... باید که از جان گذری ......عشقی فاطمی میخواهد و صلابت زینبی ............. برای توفیق شما در جوار حریم ملکوتی امام ردوف دعا مینماییم ...... ومن الله التوفیق ..........
راستی یادم رفت معذرت خواهی کنم که نمی‌تونم بیام یا مطلب بگذارم. راستش توی یک شک فلسفی هم گیر کردم که شده قوز بالای قوز. همه‌اش تقصیر سید مرتضی است. نور به قبرش بباره. مجددا یا حق
می‌خواستم داد وبیداد کنم که چرا چهره این سوسک‌های صهیونیسم رو اینجور نشون می‌دین که دیدم توضیح دادین. خواستم یادی از حاج سعید بکنم که دیدم کردید. خواستم از آمریکاییها و انگلیسی‌ها هم بگم دیدم هم خودتون گفتین هم مثل اینکه توی پیغام‌هاتون هست... خوب پس هیچی... یا حق
سلام. من هیچماٌ اعلام آهان می‌کنم. سپس اولا و وسطا و آخرا از سید تشکر می‌کنم. بعد مجددا اعلام آهان می‌کنم سپس به سراغ متن می‌روم تا ببینم چی نوشته‌اید.
سلام. خونه نو مبارکه. شیرینی‌اش هم یادتون نره. راستی راستی که مرده شور این اسرائیلی‌ها رو ببرن. البته آمریکاییها و انگلیسی‌ها هم دست کمی ندارن. تا خودش چی بخواد.
راستش من شما رو با سلام علی آل طه اشتباه گرفتم ... ولی شما هم زیبا مینویسید ...... میشه گفت تموم مطالبتون رو خوندم .... خوشحالم که با اینجا آشنا شدم ...... چشم سعی میکنم در انتظار کشیدن مرد باشم ... وبجای آه و ناله دعا کنم ......
سلام... تبریک می گم ... میلاد با سعادت حضرت جوادالائمه و حضرت علی اصغر(ع) سرباز شش ماهه امام حسین در دشت کربلا....
سلام... متن خوبی بود... دستتون درد نکنه .... غصه قدس شریف برای ما یه غصه قدیمیه که حالا غصه حرمهای شریف در عراق هم بهش اضافه شده.... اللهم عجل لولیک الفرج.... التماس دعا.....
سلام...به کوچه های مغربی هم سری بزن...تا بعد
(((  بــقــیـــه  مــطــلـب  پـــا یــیــن ))) :


هر کرا جامه ز عشقی چاک شد - - - ا و ز حرص و عیب کلی پاک شد - - -  شاد باش ، ای عشق خوش سودای ما - - - ای طبیب جمله علتهای ما - - -  جسم خاک ، از عشق بر افلاک شد - - -  کوه در رقص آمد و چالاک شد  
((((((((((((((((() آ د م عــوضــی ، هـمــو ن که ‹‹ و ز یـــر جــهــنـــم ››  بــهــش  لـقـب  ((( عــبـــد عـــا صـی )))  د ا د ه ،  مـثــلا  بـخـــا طـــر
چـشــم و هـمــم چـشـمـی  بــا  ((( پـــر شـیـن !؟ بــلا گ )))   ا و مــد ه  و  ((( آ ش  شُـلـــه  قـلـمـکـــا ر ی )))  پـخــتـــه  بــه  نـــا م  ((( فـــا ر سـی  بـــلا گ ))) !!!  حـتـمـــا  ا ز هـــر  آ شـی  یـــک  مـــلا قـــه  بــر د ا شـتـــه  و  مـثـــلا  ‹‹ گــلــچــیـــن ››  کـــر د ه !  بـعـــد  مـیــگـــه ((( مـــا  نـــو ن  ر و  بـــه  نـــر خ  ر و ز  نـمـی خــو ر یـــم !؟ قَــنـــد مـــو ن  هـــم  بـــا  چـــا یـی  تــلـــخ  ‹‹ آ ب مـی کـشـیـــم ›› !؟ ))) ،  حـا لا  خـــو د تـــو ن  قــضـــا و ت کـنـیـــن 000    




ســلام۰ مـطـلب بـسـیــا ر جــا لب و  و ا قــعــیــتــی بــسـیـــا ر  تــلـــخ است ؛  من بــخـــا طــر  ا یــن  ا حــســـا س  مــســئــــو لــیـت تــا ن  د سـتـتــا ن  را  بـــر د ر ا نـــه  می بـــو ســـم ۰  ا جـــر تـــا ن  بـــا  گــُـل  ســـر ســبـــد عـــا لـــم  « و جــیــهــــة عــنـــد ا لله ،  فـــا طــمـــة ا لـــز هـــر ا  000
چرا قالب وبلاگتان را عوض کردید؟
سلام....دربرابر اینهمه جنایت و سنگدلی چه میشه گفت و چه میتوان کرد الا اینکه........یوسف زهرا   خدا کند که بیایی...........التماس دعا.......یازهرا
سلام.سید من باهات قهرم فعلا.این رضا رو هم ببینم میدونم چی کارش کنم.بابا مگه سی دی ها رو نمیخوای؟؟؟
سلام...آقا متن زیبایی بود...خوندم تا آخرش...:) دعا بفرمائید....
سلام
جمله ای خواندم از امام خمینی
اگر مسلمین همت نکنند اسراییل حرمین شریفین را هم خواهد گرفت
همت بلند باید ما را
التماس دعا
سلام اول قالب نو مبارک بعدم یه مورد مجهول تو صحبتاتون حاج سعید بود جریانش چیه آخه ماکه ایران نیستیم که نمیفهمیم چی شد بعد این ایام خیلی التماس دعا انشالله عنایات خاص مولامون شامل حالمون بشه به برکت صلوات بر محمدوال محمد یامولا علی ادرکنا بظهورالحجة
سری به خیمه ما هم بزن
موفق باشی
                                       التماس دعا
۱۱ شهریور ۸۲ ، ۰۱:۱۸ سلمان عبداللهی
سلام. بالاخره درست شد. خیلی قشنگ شده. مبارک باشه ان شاءالله. یا علی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی